شروع

زندگی هر آدمی از رخ دادن اتفاقات خاص و حضور انسان هایی در کنارش تشکیل شده است.. اتفاقاتی که چون رخ دادند و انسان هایی که چون حضور داشتند آن لحظه را برای شخص پررنگ کردند و باعث خلق لحظات ناب فراوانی در زندگی اش شده اند. لحظات نابی که فقط به شادی ختم نمیشود و صرفا چون آموخته ای در بطن آن موجود بوده آن لحظه را ناب و پررنگ نموده است.
جریان این وبلاگ هم همین است. من، مهشید تصمیم گرفتم از لحظات پررنگ و همچنین انسان های پر رنگ زندگی ام بنویسم. که یادم نرود چه یاد گرفتم و چه در اطرافم دارم که همه ی اینهاست که بخشی از منی که هستم را طراحی کرده است.

به اطرافم که نگاه میکنم اولین چیزی که به چشمم میخورد نارنجی هست. نارنجی دفتریست که روزمرگیهایم را در خودش نگه داشته است. گاهی که مغزم از افکار پر است آن را با مدادی بر روی صفحات نارنجی خالی میکنم که شاید مغزم آرامش یابد. حال که به نارنجی نگاه میکنم حس میکنم دلهره و نگرانی ای دارد. شاید میترسد. از چه؟ از اینکه مهشید دیگر سراغش نرود. که مهشید رفیق جدیدی یافته که دیگر بدون مداد در آن مینویسد. که نکند دیگر برایش به دفتر خاطراتی تبدیل شده ام که شاید هرازگاهی بیاید و مرا ورقی بزند و برود. که این مرگ است چون زاده شده است که حفظ کند در خود افکار صاحبش را. که صاحبش او را با مدادی قلقلک دهد ولی حیف که دیگر ..

شاید فکر کنید دیوانه شده ام که همه ی تصورات بالا را فقط از روی جلد یک دفتر معمولی برداشت کردم. نه، نارنجی برای من دفتری معمولی نیست. ورقش میزنم و به تاریخ هر صفحه نگاه میکنم. به خطم که در قسمتهایی اصلا قابل خواندن نیست. به اتفاقاتی که در آن ثبت کردم. مطمئن میشوم که نارنجی برای من دفتری معمولی نیست. پس به او قول میدهم که قرار نیست با روی کار آمدن این وبلاگ، نارنجی فراموش شود. بلکه هم چون گذشته محلی است که افکارم را روی آن خالی میکنم و با ذهنی بازتر به زندگی زیبایم ادامه دهم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *