او

در ۲۴ سالگی به صورت خیلی معمولی در حال سپران زندگی بودم. کار و تفریح. ناگفته نماند که از این روند هم راضی و خشنود بودم. ولی گاهی اتفاقاتی میافتد که شخص تو را دگرگون میسازد و شاید مجبور باشی راحتی و آسایشت را رها کنی که بهتر و با هدف تر زندگی کنی. که این اتفاق برای من رخ داد و زندگی مرا متحول کرد. شاید آسایش گذشته را از دست دادم ولی آن اتفاق باعث ایجاد آسایش و آرامشی حقیقی برای من شد. و آن اتفاق ورود او به زندگیم بود. وقتی تصمیم گرفت به دیدنم بیاید. هیجان زده و بی تاب شده بودم. حرف هایی که از قبل به من زده بود را به یاد اوردم. پیش خودم میگفتم که اگر واقعا اینقدر مصمم نبود و حرف باد هوا زده بود چرا باید مسیری به این طولانی را طی کند که بیاید که مرا ببیند که رودررو حرف بزنیم؟ قلبم با سرعتی عجیب در حال تپش بود. آن روز را یادم نمیرود. با سرعتی وصف ناپذیر از پله ها به پایین دویدم. در شرکت را باز کردم و هیجان زده  به اطرافم نگریستم. دیدمش. به سمتم می آمد. به سمتش میرفتم. به هم رسیدیم. لال شده بودیم و از روی عادت سلامی به هم کردیم. بنفش پوش به دیدارم آمده بود و من ذوق زده شده بودم که بهترین رنگ دنیا در تن او و چه بهتر از این. دیگر حرفی نزدیم ولی چشمانمان با هم سخن میگفت. لبهایمان بدون حرکتی، مدام در حال تعریف بود. پیاده و بی هدف طی مسیر میکردیم. گاهی به هم نگاه میکردیم و هرکدام منتظر دیگری بود که سکوت را بشکند. و من شکستم آن سکوت لعنتی را. حرف هایی رد و بدل میشد و از ته وجودمان میخندیدیم. این بود شروع  یکی از جدی ترین تصمیمات زندگی ما. من و او.

باید اعتراف کنم که انتخاب او و ورودش به زندگی من نقطه عطفی بود که مرا از آنچه بودم و از انچه میخواستم کیلومترها بالاتر برد. ولی قرار نیست اینجا از دگرگونی خودم حرفی بزنم بلکه میخواهم از او بگویم. که کیست او؟

توصیفش سخت است از چه بگویم؟ از چشمانش؟ با چشمانش چه سخن ها با من نگفته و چه لبخندها که نزده. و من در دریای چشمانش غرق میشوم.چشم های او نه فقط یک چشم معمولی برای دیدن است. بلکه او با چشمانش مرا میبیند و احساسم را میفهمد.

حرفهایش؟ حاضرم ساعت ها بنشینم و بشنوم حرفهایش را. حرفهایی که بیان از دغدغه های ذهنیش را دارد. و آن حرف هاست که به من ثابت کرد که بزرگی یک انسان در چیست؟ و آن حرف ها بود که به من اطمینان داد که میتوانم به او تکیه کنم. و او شود مرد من. او برای من نه فقط همسر است، بلکه رفیق و همدمی است که محکم دستم را گرفت و با هم قدم به قدم شروع به ساخت زندگیمان کردیم.

بعد از گذشت یک سال و اندی، حال که کمی به گذشته و کمی به امروزم نگاه میکنم باید بگویم چقدر تغییر. چقدر تغییر مثبت در زندگی من و همه به خاطر حضور اوست. هنوز وقتی به او نگاه میکنم همانند روز اول که دوان دوان از پله ها پایین می آمدم، هیجان زده میشوم. به او خیره میشوم و تمام قلبم سرشار از آرامشی وصف ناپذیر میشود. او یکی از پررنگترین اشخاص در زندگی من و حضور او در کنارم پررنگترین رویداد زندگیم است.

 

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *