سفر

نمیدانم از کجا و کی شروع شد که من عاشق مسافرت شدم. ولی تا جایی که خاطرم هست هیجان انگیزترین لحظاتم برای زمانهاییست که در سفر بودم. چه زمانی که کودک بودم و چه حال که ۲۶ سال دارم. تجربه هایی که انسان در سفر کسب میکند در هیچ مکان و موقعیت دیگر به دست نخواهد آمد. برای شروع یک سفر مهمترین چیز همسفر است. من همسفر تمام لحظات زندگیم را برگزیده ام. قرار است با هم سفرها برویم و تجربه ها کسب کنیم. به نظرم لذت یک زندگی در همین است.

برای زمان پیری خودم و میثاق برنامه ها چیده ام و ذوق ها کرده ام. پیر که شدیم قرار است ون فولکس واگن را بخریم و بزنیم به جاده. جنگل ها و کویرها را طی کنیم. شب ها زیر نور مهتاب آتشی روشن کنیم و میثاق با آکاردئونش برایم دلبری کند. همانند سرخ پوستان دور آتش بچرخیم و بخندیم و منتظر آماده شدن شام باشیم. سیب زمینی ها با آتش برایمان عشق بازی میکنند. سپس درازکش به آسمان خیره می شویم و و هرکس دنبال ستاره اش میگردد. که البته من همه ی ستارگان آسمان را در ازای داشتن ماه به میثاق بخشیده ام. ماه برای من که چون من مهشیدم و روشنایی ماه هستم پس ماه برای من و میثاق خنده کنان نوازشی بر موهایم میزند و میگوید باشد ماه برای تو. روزها در دل جاده های بی انتها میرویم و همانطور که ابی در حال خواندن است با او زمزمه میکنیم که { }. به کنار دریا میرویم و به موج ها خیره میشویم. وسعت دریا ما را مجذوب خود کرده است. میثاق تصمیم میگیرد که تنی به آب زند و من در ساحل بر روی شن ها در حال حکاکی اسممان هستم. اگر جوانتر بودم بر روی ساحل میدویدم ولی اکنون نایش را ندارم ترجیح میدهم آهسته آهسته بر روی شن ها قدم بزنم و به دنبال صدف ها بگردم. صدفی دیدم. آن را با خوشحالی برمیدارم و کنار گوشم قرار میدهم و با شنیدن صدای امواج از درون صدف قهقهه ای از سر شادمانی میزنم. هیچ کسی اطرافمان نیست فقط ما هستیم و دریا. تصمیم گرفته ایم شب را در چادر در کنار دریا سپری کنیم. تقسیم وظایف میکنیم میثاق چادر را برپا خواهد کرد و من برای شام تدارک میبینم. وای خوابیدن در ساحل و خواب رفتن با لالایی امواج واقعا فوق العاده است.

صبح شده است و خورشید مستقیما در بالای سر ما میتابد. چشمانم را چندین بار بر هم میزنم که به نور عادت کند. از کیسه خواب خارج میشوم و رو به دریا و با صدایی لرزان فریاد میزنم صبح به خیر دریا. از ان طرف صدای غرغر میثاق به گوش میرسد. که چه آفتاب داغی. من که دیشب نتونستم خوب بخوابم اه. به کنارش میروم دستانش را میگیرم و بلندش کرده به دریا اشاره میکنم. به آرامی اخم جای خود را به خنده میدهد. گویا تازه یادش آمده که کجاییم. برمیگردد و رو به من میگوید که در کنار این دریای آرام جای چی خالیست؟ و من که شکمم از گرسنگی در حال قاروقور است میگویم صبحانه. میثاق سرم را میگیرد و چشمانش را میبندد و آرام بوسه ای بر لبانم میزند و در گوشم میگوید: نه! بوسه ی یار.

سفر هیجان انگیزمان همچنان ادامه دارد باید به مناطق تاریخی هم سری بزنیم باید برویم به کشورهای آسیای شرقی و زندگیشان را از نزدیک ببینیم. من عاشق دیدن فرهنگ و رسوم و غذاهای کشورها و شهرهای مختلف هستم. خود را در یک کیمونو تصور میکنم در حالی که با خنده سعی میکنم خود را ژاپنی جلوه دهم از خود اداهایی در می اورم و میثاق هم مرتبا عکسها از من میگیرد…

با صدای زنگ موبایلم به خودم می آیم. پشت میز کامپیوتر و در حال تایپ هستم. چه آرزوهای قشنگی دارم. چه سفر طولانی ای در پیش داریم. باید از الان خودمان را آماده کنیم.

ولی تا وقتی آن زمان فرا برسد تصمیم گرفته ام به هرکجا که سفر مکنیم تجارب بدست آمده از آن سفر را در اینجا بنویسم که اگر شاید روزی کسی خواست به آن مناطق گذری کند،‌ نوشته هایم راهنمایی برایش باشد.

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedInPin on PinterestEmail this to someone

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *