بگذار عشق بخشی از وجودت باشد

نوشته بود “بگذار عشق بخشی از وجودت باشد نه صرفا یک احساس به یک فرد خاص”

خواندم “مهشید آیا تو عشق بخشی از وجودت است یا صرفا احساسی به یک فرد خاص؟”

 

به فکر فرو رفتم، جلوی آینه  ای نشستم و به خودم خیره شدم. چه میدیدم؟ دخترکی قوز کرده با چهره ای آرام ولی مضطرب که عینکی بر چشم و کلاهی بر سر دارد لباس ساده ای پوشیده و خیره به آینه نشسته است. در ظاهرم اثری از بی مهری ندیدم. حال نوبت به قلبم رسید باید بررسیش میکردم.. حضور خیلی ها در قلبم احساس میشد، همسرم، خانواده های مان، اقوام و خویشاوندانمان، دوستانمان، همسایگانمان. تعداد این افراد کم نیست. پس زیرکانه لبخندی بر روی لبانم نشاندم. آری، من عاشق تک تکشان هستم. فاصله ی لب هایم از هم بیشتر شد و خنده ی گشادتری زدم. خب، قلبم هم که فقط مهربانی را جار میزد. پس نوبت به مغز رسید. مغزم ابتدا قلبم را تایید کرد و این مرا شادتر میکرد ولی مدتی طولانی نگذشته بود که مغز مرا به جهت دیگری هدایت کرد و شروع به سوال پرسیدن کرد. گویا نیاز داشت برای منطق بافی هایش نظر مرا هم بپرسد. اینگونه شروع کرد مهشید آیا در قلبت هستند انسانهایی که نسبت به آنها عشق کمتری داری؟ که نسبت به آنها عشقی در وجودت نیست؟ که نسبت به آنها بی تفاوتی؟ که نسبت به آنها ناراحتی؟ که نسبت به آنها عصبانی هستی؟ که نسبت به آنها احساس انزجار و تنفر داری؟ نسبت به حیوانات چه؟ نسبت به آنها عشق داری؟ … مغزم وحشی شده بود و مرا رها نمیکرد و همینجور میپرسید و میگفت، عصبانی شدم. با صدای بلند بر سر خودم فریاد کشیدم تو چه میگویی خیر من مهربانم من سرشار از عشقم مگر رفتار قلب را ندیدی؟  … اشکهایم سرازیر شده بود… سکوت کردم. ساعتها سکوت کردم.  گویا که مغز داشت به من کمک میکرد که من خودم را گول نزنم . پیش خود اعتراف کردم که آری عشق بخشی از وجود من نیست. من عاشقم ولی عاشق یک سری انسانهای تفکیک شده در قلب و مغزم. من مهربانم ولی نسبت به یک سری افراد…  برای آرام کردن خودم با حالتی حسودانه گفتم: خب اون میثاقه چطور میخوای بقیه رو هم مثل اون دوست داشته باشی، یا چطور بقیه رو مثل مامانت میخوای دوس داشته باشی مامانت تو رو بزرگ کرده دیوونه ؟” … دوباره سکوت کردم.  میدانستم قیاس اشتباهیست. کمی بعد دوباره گفتم: اگه من با کسی مهربان باشم ولی او با من مهربان نباشد چه؟ … دوباره هم میدانستم سوال نابه جایی پرسیدم. شاید فقط میخواستم خودم را توجیه کنم.

آری عشق در من به داشتن احساساتی به یک سری انسان خلاصه میشد. و من چقدر حقیرانه داشتم گول میزدم خودم را که آری مهشید تو قلب بزرگی داری تو انسانهای زیادی را دوست داری. چه اشتباه باطلی انسانهایی که دوستشان دارم را باید دوست میداشتم نیازی به منت نداشت. بر چه کسی منت میگذاشتم؟

از جلوی آینه بلند شدم ازخودم خجالت کشیدم. مهشید خسته ای شده بودم که دیگر نمیخواست خودش را فریب دهد، آبی به سر و رویم زدم و به جلوی آینه برگشتم.  در سکوتی کامل فکر کردم و با خود تصمیمی گرفتم. تصمیمی بدون تزویر و ریا.

ما انسانها هرچقدر هم گوشه گیر و منزوی باشیم باز هم اجتماع است که بخشی از زندگی ما را میسازد. من زمانیکه عشق را بخشی از وجودم کنم، دیگر لبخند از لبانم با هر دلیلی کنار نمیرود، اطرافیانم در کنارم محبتم را نسبت به خودشان احساس میکنند حتی بی هیچ کلامی. من زمانیکه عشق بخشی از وجودم باشد، از زندگی سبز دیگران خوشحال میشوم و برای بهتر کردن زندگی سبز خودم نیز تلاش میکنم. دیگر عصبانی نیستم دیگر  کلافه و بیحوصله نیستم. میشوم انسانی ساده که تلاش میکند هرکسی که از راهش میگذرد را دوست بدارد فقط به خاطر اینکه انسانیست که آفریده شده توسط پروردگار. آیا این دلیل کمیست؟

کلنجار رفتن با باطنم را دوست دارم چون به من یادآوری میکند و میاموزد که وجودم چگونه است و من در قلبم چه ها دارم و باید چگونه عشق درونش را گسترش دهم. قلب من برای سرشار از عشق بودن خلق شده نباید آن را محدود کنم.

 

نوشته بود “بگذار عشق بخشی از وجودت باشد نه صرفا یک احساس به یک فرد خاص”

خواندم : “من میگذارم و تلاش میکنم که عشق بخشی از وجودم باشد نه فقط احساسی به یک فرد خاص.”

نظرات

  1. وقتی قبول کردیم که هر انسانی شرایطی متفاوت در زندگیش داره و در نتیجه رفتاری متفاوت داره، دیگه نسبت به آدمها بغض و کینه نخواهیم داشت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *