شیرین

آنروز همه ی چشم ها خیره به او بود. خندان گوشه ای نشسته بود و هیچ نمیگفت فقط هر از گاهی عشوه ای میامد و به هر کس که از او سخن میگفت چشمکی میزد. لبخندش دل از همه برده بود. آن روز همه درباره ی او سخن میگفتند. آخر، روز، روز او بود و این او را مغرورتر میکرد. به او خیره شدم.  چه بی اعتنا به دیروز و فردایش میخندید. احساس میکردی که حتی دقیقه ی بعدش هم برایش اهمیتی ندارد. چطور میتوانست مگر نمیدانست سرنوشتش چیست؟ چند ماه گذشته اش را به یاد نمی آورد؟ رفتارش ذهنم را آشفته کرده بود. به کنارش رفتم. چشم در چشم شدیم ولی اندکی از لبخندش کم نشد. گویا مرا نیز به خنده دعوت میکرد. ناگهان دستانی از کنارم عبور کرد و او را برداشت و گازی بر او زد. “چه انار شیرینی به به” برگشتم و انارنصفه را نگاه کردم. گویا در این لحظه ی آخر عمرش هم باز لبخند داشت. گویا اینکه دیگران به خاطر او شادند و از او لدت میبرند او را مغرورتر میکرد. چشمانم را بستم و به خود فکر کردم. من چقدر از لحظه ام لذت میبرم و فقط به خاطر چیزی که الان اتفاق میافتد شادم؟ چقدر من از شادی دیگران شاد میشوم؟ …

دقایقی بعد چشمانم را گشودم اناری برداشتم و چشمکی به او زدم.

(به مناسبت شب یلدا سال ۱۳۹۶ – انتشار با تاخیر)

Share on FacebookShare on Google+Tweet about this on TwitterShare on LinkedInPin on PinterestEmail this to someone

نظرات

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *