خانه

زمستان است. برف ریز ریز در حال بارش است. چای به دست گوشه ی پنجره ایستاده ام و به بیرون مینگرم. از ان طرف صدای دلنواز آکاردئون میثاق به گوش میرسد. برمیگردم و خود را در آغوش کرسی جا میدم. گرمای کرسی پاهایم را غلغلک میدهد. کل وجودم گرم میشود و لبخندی از رضایت بر روی لبانم نقش میبندد. صدای ساز میثاق نزدیکتر میشود. صدای ساز قطع میشود و اینبار با موسیقی قدم هایش گوشم نوازش داده میشود. در اتاق را باز میکند و دوباره شروع میکند به نواختن. آهنگ سلطان قلبها را مینوازد. با او زمزمه میکنم “سلطان قلبم تو هستی تو هستی” زمزمه کنان و رقصان از جایم برمیخیزم و خودم را در کنار میثاق و سازش جا میدهم.

– میثاق دیدی داره برف میباره؟
* آره، بلاخره اینجا هم زمستون شد.

لبخندی به هم میزنیم و من میثاق را با سازش تنها میگذارم و از اتاق بیرون میروم. خود را به آینه میرسانم و به خودم خیره میشوم. بلند میگویم خندان زیباترم. پس لبخند بر لب از پله ها پایین میروم و در جای جای خانه شروع به قدم زدن میکنم. موشکافانه به وسایل منزلمان مینگرم. حس میکنم در حال صحبت با هم بودند که من آمدم و مزاحمشان شدم. آخر میدانید وسایل خانه ی ما زنده هستند و با هم صحبت میکنند حتی باور کنید گاهی با خود من هم صحبت میکنند. درحین عبور از کنار پیانو انگشتانم را بر روی کلید های پیانو میکشم. حتی این صدای بی هدف تولید شده نیز در گوشم زیبا و جذاب می اید. پس دوباره ولی این بار، برعکس، انگشتانم را روی کلیدها میکشم از صدای بم به صدای زیر. صورتم را پایین می اورم و به پیانو نزدیکش میکنم و میگویم “آفرین مهشید تو هم میتونی ساز بزنی میثاق رو بگو فکر کرده فقط خودش بلده. مگه نه؟ تو شاهدی دیگه؟” قهقه می زنم و به قدم زدنم در امتداد خانه ادامه میدهم. گل زیبایم را میبینم که عصبانی نگاهم میکند. نه عصبانی نیست گویا دارد فحش میدهد. یادم می آید فراموش کرده ام به گلم آب بدهم. پس سریعا به آشپزخانه میروم لیوانی را پر از آب میکنم و به سمت گل میدوم. به آرامی و با عشق آبش میدهم. میدانید گیاهان احساسات را درک میکنند. عشق و محبت را می فهمند. حتی شاد و غمگین هم میشوند. با تر شدن خاک احساس میکنم گلم نیز شاداب میشود و از من تشکر میکند. حضورش در خانه مان ضروری است آخر او را از دوستی مهربان هدیه گرفته ام پس برایم مهم هست. آهنگ “گل گلدون من” به گوشم میرسد. به وسط هال میروم دستانم را باز میکنم. روی انگشتان پاهایم می ایستم و شروع به چرخش میکنم دور خود و خانه میچرخم و میخوانم “گل گلدون من … ماه ایوون من …” میخوانم و چرخ میزنم .. مغزم پر از آهنگ است. حس پرواز دارم. پیانو خودش در حال نواختن است. گل در حال تکان دادن برگهایش است او نیز میرقصد و شاد است. مبل ها نیز مانند گروه کری در حال همخوانی با من هستند. حیاط را میگویی؟ پر از برف رقصان شده. برف ها میرقصند و شادان به زمین می نشینند. از چرخش زیاد سرم گیج میرود و خود را روی یکی از مبل ها رها میکنم. هنوز صدای موسیقی به گوش میرسد چشمانم رامیبندم و فقط گوش میدهم.

دقایقی بعد چشمانم را میگشایم و میثاق را فنجان در دست در مقابلم میبینم. چنان غرق در افکارم بودم که متوجه قطع شدن موسیقی نشده بودم. میثاق فنجان قهوه را به دستم میدهد و در کنارم مینشیند. با لبخند همیشگی میپرسد “داشتی به چی فکر میکردی؟” …

واقعا به چه فکر میکردم. به اینکه عاشق چارچوب و سقفی هستم که در آن زندگی میکنیم. نگاه کردن به جای جای خانه مان به من آرامش و امنیت میدهد. هرکدام از اجزای خانه برایم تدایی گر خاطره ای است. تک تکشان به من انگیزه ی زندگی میدهند. موسیقی، خانه ی ما را زنده نگه داشته است. حاضرم ساعتها بی وقفه خانه را نگاه کنم و انرژی بگیرم. میدانید خانه محل آرامش است. من آرامشی بس عمیق در اینجا دارم که حاضر نیستم آن را با هیچ چیز دیگری تعویض کنم. وقتی میگویم خانه منظورم جایی است که من و همسرم در کنار تک تک وسایلی که با عشق خریداری کردیم، باشیم. حال میخواهد در خانه ای کوچک و اجاره ای باشد خواه در منزلی اشرافی و یا در یک ون مسافرتی.

سرم رامیچرخانم و به خانه مان مجدد نگاهی می اندازم و سپس رویم را به سوی  میثاق برمیگردانم و لبخند میزنم. بلند میخندد و میگوید پرسیدم داری به چی فکرمیکنی؟ خندان میگویم خوب معلوم است به تو. و جرعه ای از قهوه ام را مینوشم و  دور از چشمان میثاق به خانه چشمکی میزنم.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *