تصمیم

صدای باد و طوفان به گوش میرسید. گوشه ای از اتاق نشسته بود و پاهایش را از شدت سرما بغل کرده بود. اتاق سرد و تاریک بود. هیچ چیز دیده نمیشد. دخترک از اطرافش هیچ تصوری نداشت. به نظرش جایی که کز کرده بود ایمن بود پس در آن تاریکی و سرما هیچ تلاشی برای جستجوی اطرافش نمیکرد. تاریکی مطلق اتاق را فرا گرفته بود. دخترک به یاد نمی آورد که چطور وارد آن اتاق شده است. چشمانش را گشوده بود و خود را در مکانی نامعلوم تاریک و سرد یافته بود. به یاد نمی اورد قبل از بیدار شدنش چند ساعت و یا چند روز قبل تر در آن مکان بوده است یا اینکه چطور به اینجا آورده شده بود.با تلاش سعی میکرد چشمانش را هرچه بیشتر باز کند تا شاید به جز تاریکی چیز دیگری نیز ببینند. ولی فایده ای نداشت. ترس تمام وجودش را فرا گرفته بود. با تمام وجود فریاد کشید، ولی گویا صدایی از حنجره اش به بیرون پرتاب نشد، سعی کرد بلندتر فریاد بکشد ولی فایده ای نداشت، صدا در گلویش خشک شده بود. احساس خفگی میکرد.

مدتی گذشت دخترک احساس کرد صدایی به گوشش میرسد، بیشتر دقت کرد آری صدایی نامفهوم را میشنید. از شدت خوشحالی اشکهایش سرازیر شد. صدا بلندتر میشد. گویا عده ای با زبانی ناشناس با هم سخن میگفتند. دخترک هیچ چیز از گفتگویشان را متوجه نمیشد ولی سعی میکرد با داد و فریاد آنها را از حضور خودش آگاه سازد که شاید بتوانند او را از تنگنایی که گرفتارش بود رها سازند. ولی تلاشش هیچ نتیجه ای نداد. صداها قطع شد و دخترک باز خود را تنها یافت. ساعتها در آن تاریکی و سرما بدون هیچ جابه جایی نشسته بود و انتظار میکشید که شاید آنها برگردند و دخترک مجددا تلاشش را از سر گیرد. از آن همه سردرگمی و تاریکی و خفقان خسته و ناتوان شده بود. به مغزش فشار میاورد که شاید یادش بیاید که چگونه وارد این تاریکی شده است. آخرین چیزی که به یاد میاورد زبری سمباده ای بود که بر تنش کشیده میشد. نجار با عشق سمباده را بر اندام دخترک چوبی میکشید تا زیباییش چندین برابر شود. دخترک بر بدنش دستی کشید، آری نجار کار خود را به خوبی انجام داده بود. با بلند شدن همان صداهای ناشناس دخترک از فکر بیرون امد. صداها زیاد و کم میشد ولی دخترک هیچ درکی از آن صداها نداشت.

روزها میگذشت و دخترک هرازگاهی فقط صداهایی نامفهوم میشنید و بعد از مدتی مجدد همه جا را سکوت فرا میگرفت. خسته شده بود. تصمیم گرفت از جایش برخیزد و مکان ایمنش را رها سازد شاید بتواند خود را از این مخمصه خلاص کند. برخاست. کمی جلو رفت ولی خیلی زود به دیواری برخورد کرد. گویا در شیشه ای تنگ قرار داشت. به دیوارها ضربه میزد ولی دیوار آنچنان سفت و سخت بود که ضربات دخترک برش هیچ اثری نداشت. تصمیم گرفت بپرد شاید دستش به بالای دیوار برسد ولی تلاش بی نتیجه او را ناامید کرده بود. دخترک خسته و تنها و بی هدف در مکانی سرد و تاریک قرار گرفته بود و نمیدانست چه به روزش خواهد آمد. پذیرفت که باید در آنجا بماند… حتی برای همیشه!!.

دخترک چشمانش ر ابست و باز کرد. تاریکی به قدری زیاد بود که تفاوتی در چشمان باز و بسته نیافت. به دیوار تکیه زد و شروع کرد به آواز خواندن. آوازی را میخواند که نجار هنگام ساختنش میخواند. آواز تولد. خواند و خواند. برای که؟ برای خودش. دیگر مثل قبل تاریکی و سرما اذیتش نمیکرد. چون دیگر به آنها توجه ای نمیکرد. فقط میخواند. بلند بلند آواز میخواند. احساس میکرد صدایش دیگر خفه نیست. به همین خاطر تا جایی که میتوانست میخواند و میچرخید. به یاد نمی اورد چه مدت در همین حال است ولی اینقدر شادش کرده بود که نمیتوانست دست از آواز خواندن بردارد. خستگی ای در کار نبود. در آن جای تنگ و تاریک چنان میچرخید و میخواند که گویا در مجلل ترین کاخ ها در حال هنرنماییست…

نمیدانم سرنوشت دخترک چه شد. که ایا هنوز در حال آوازخوانیست؟ که آیا کسی صدایش را بلاخره شنید یا نه؟ که ایا هنوز در آن جعبه ی کادویی تاریک است؟ که آیا هنوز در آن بطری شیشه ای دربسته و تنگ است؟ که ایا هنوز در آن مغازه ی کوچک اسباب بازی فروشی است؟ نمیدانم. اما فکر کنم دیگر زندگی برایش خسته کننده و عذاب آور نخواهد بود.

نظرات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *